معتــــــــــــــــــــاد...

دلـــ ــــــم را بســـــــــــتهـــ امـــ بهــ تختــــــ...

میـــ گــوینــ ـــد معتـــ ـاد شدهــ استـــ ــــ...

قیافــــهــ اشـــ داد میــ ـــزنـــد...

دستـــ ــهایمــ ــ

از چنـــد فرسنــگیـــــ ــ

بویــــ گنــ ـــد تـــ ــــو را

میــــدهـــ ــد...  

/ 24 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همایون

سلام.دل منم خیلی براتون تنگ شده[لبخند][بغل]

پرستو

به نظر منم نوشته تون کمی تا قسمتی خیلی جدی غم انگیزه!! میخواستم شمارو لینک کنم موافق بودین خبرشو بدین دوست داشتید به " پری در تنهایی" سر بزنید:www.parastoosblog.persianblog.ir

TNT

مرسی عالیه شعرات پرنده جون

مریم

سلام پرنده خوبی؟ من امسال کنکور قبول شدم تو چی؟

محمد علی

آدم اســـت دیگر... گاهی دلـــش می‌خواهد کسی‌ مـــوهایش را نوازش کند ، بوســه بر گونه اش بزند و آروم زیر نرمــه گوشش بگوید :دوســـتـت دارم![لبخند]

محمد علی

آدم اســـت دیگر... گاهی دلـــش می‌خواهد کسی‌ مـــوهایش را نوازش کند ، بوســه بر گونه اش بزند و آروم زیر نرمــه گوشش بگوید :دوســـتـت دارم![لبخند][گل]

استاک

خودمونیم خوش خط بودی و نمی دونستیم.[لبخند]

مريم پارسا

بابت حضورت در وبلاگم بينهايت سپاسگذارم مرسي[گل]

morteza

از کوچه ها میگذشتم هرک حال مرا دید اورا نفرین کرد..

محمد علی

شب یلداست دلم در خواب پروانه شدن بود ولی افسوس دلم در اوج رفتن روبه شمعی سوخت و من نالان کنار سفره ای از عشق خالی ... شبی مایوس و سرگردان دارم امشب[گل]