تمنای محال

وقتی باهم به دو راهی بزرگ زندگی رسیدیم

دستانت را گرفتم و

گفتم با من بیا..

تو نگاهم کردی و

از نگاهت

تردید دلت را خواندم

رها کردمت...

تا

خودت مرا انتخاب کنی ..

اما

تو دلت را سپردی به قهوه خانه ای

که گرم بود و نزدیک

ومن با شگفتی که

حتی دلم را لرزانده بود

منتظر بودم..

شاید منتظر یک معجزه تا

دوباره تو را به من برساند...

تو نیامدی...

فریاد زدم

مگر باید همیشه این تو باشی که بروی

 و این من باشم که بمانم؟

اینبار تو بمان و من می روم...

و تنم را به جای گرمی آغوش تو

سپردم به سردی و تنهایی جاده ای که

ممکن بود آرزوی مرا برآورده کند..

تو کنار کشیدی و من هنوز آرزو دارم

که

در انتهای این جاده

دوباره این تو باشی که به من

لبخند میزند...

چیزی نگو..

میدانم محال است

فقط بگذار خیال کنم

که آخرش

به تو میرسم...

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی

نوشته با مفهومی مث همیشه.ببخشید نبودم

نازنین

سلاممم خیلی زیبا و عشقولونه بود خوشم اومممددددددد [قلب]

امید

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووسسسسسسس b0o0o0o0o0oos[ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب]

امید

[بغل][بغل][ماچ][قلب][گل][فرشته][گاوچران]

نازنین

پرنده جوون اگه مایل هستی همدیگ رو بخونیم اطلاع بده لینک کنیم همدیگه رو [گل][چشمک]

امید

[قلب][ماچ][ماچ][قلب]موچت دالم[قلب]

زری

[تعجب]پرنده کوچولوفکرکنم میشناسمت

فرانک

ممنووون ازوبت واقعا قشنگننننننن[قلب]

فرانک

ممنووون ازوبت واقعا قشنگننننننن[قلب]