عادت..

دیگر در فکر داشتنت نیستم... راستش را بخواهی همان دلی که پر از شوق و شور بود یخ زده است و با اینکه در سردی بیکسی و زیر باران غم به خود می لرزد محکم ایستاده و عادت کرده است به نداشتنت... به نبودنت... به ندیدنت... و حتی به نخواستنت.. و چقدر سخت است قصه تلخ عادت...

خودمانیم دیگر اصلا حوصله داشتنت را هم ندارم.. ولی باز هم گهگاهی خیال سرکشت سر میزند به دل رامم و راه می رود بر روی خطوط بهم ریخته اعصابم و باز من همانی میشوم که آرزوی دست های پر مهرت دیوانه اش میکند...کاش دستهایت خواهش دستهایم را رد نمیکرد و دل بی مهرت دست رد به سینه خسته من نمیزد آن هم بی دلیل، که حالا با زبان بی زبانی و با صدایی که فقط من میشنوم و البته شاید دل تو، بگوید: کجا مانده ای پس؟ برگرد... دلم تنهاست...

/ 3 نظر / 9 بازدید
آرمین

سلام عزیزم.خوبی؟ممنون که به کلبه من اومدی.وبلاگ تو هم زیباست.معلومه که تازه شروع کردی.امیدوارم تو همه مراحل کارت موفق باشی و روز به روز وبلاگت بهتر بشه.برات بهترینا رو ارزو می کنم.[گل]

باران

سلام عزیزم اومدم بگم من لینکت کردم فعلا باااااااای[ماچ]