دوست داشتن

...دستت در دستان من بود

ستاره ها می خواستند تو را

از من پس بگیرند

با تمام قدرت

دستانت را گرفته بودم

نمی خواستم باور کنم که تو

از تبار نوری و باید بروی

زیر پاهایم خالی شد

تو به آسمان چشم دوخته بودی

عاشق بودی

عاشق همان ستاره ای که همیشه

به رویت لبخند می زد...

دوباره زیر پاهایم خالی تر شد

دیدم دستان تو

در دستان من است

نمیخواستم

تو را هم به نابودی بکشانم

دوستت داشتم

 و این مجازات دوست داشتن بود...

باید اعمال می شد

دستانم سست شد

تو به من نگاه کردی

 ومن به تو چشمک زدم

تو به من خندیدی

دستانت را رها کردم...

و تو آنجا نشستی

در حسرت لحظه هایی که در کنارم نبودی

و من

با خاطره ی ثانیه های با تو بودن

جان دادم...

S.Q

 

/ 1 نظر / 5 بازدید