چشم باز

این روزها انگار خودم نیستم.. وقتی آرام و آهسته رفتنت در جاده را به یاد دل خونینم می اندازم و با بستن چشمهایم می روم به جاده ای که بخاطر مقصدش، مرا مقصدت را ، رها کردی بارها آرزو میکنم مقصد رها شده کسی نباشی..چقدر ساده با یک چشم برهم زدن دیگر می روم به روزهایی که من دنیایت بودم..آری تنها من دنیایت بودم... دوست ندارم چشمانم را باز کنم... می نشینم کنار پنجره اتاق. چشمانم را دوباره میبندم و این دوباره تو هستی که روبرویم لبخند میزنی...صدایم میکنند.. چشم می گشایم.. چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده است... اما حالا نه تورا دارم نه چشمانت را نه لبخندت را نه حتی یادت را... و من دنیای قدیمی ات امروز باید با چشم باز زندگی کنم... بدون تو و با صدای دلخراش خش خش گامهایت بر روی برگهای بیگناه پاییزی که همچون دل من باهر قدمت هزار تکه می شوند... کاش می آمدی و فقط یکبار دیگر برویم  لبخند میزدی نازنینم... کاش...

/ 1 نظر / 9 بازدید
محمد

خاطرات يك به يك مرور شد باز آخرين نگاه ، سايه وار توي ذهن من نشست زنده شد ، دوباره جان گرفت آن گره كه خورده بود با نگاه من ، گسست و زیر یک سكوت مرگبار ، در كف پياده رو خزيد آن سكوت مرگبار بر دلم هزار ها گمانه ريخت بعد، آن نگاهِ مانده بر زمين چون پرنده اي شكسته بال كشان كشان ز من گريخت چند لحظه بعد: يك نفر پر از یقین ، هنوز در پياده رو يك پرنده رفت و دور شد خاطرات اين چنين يكي يكي مرور شد. [لبخند][گل][گل]