بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو...
به امیدی که به خاک سر کوی تو رسد/ قالب خاکیم آخر به هوا خواهد رفت...

وقتی باهم به دو راهی بزرگ زندگی رسیدیم

دستانت را گرفتم و

گفتم با من بیا..

تو نگاهم کردی و

از نگاهت

تردید دلت را خواندم

رها کردمت...

تا

خودت مرا انتخاب کنی ..

اما

تو دلت را سپردی به قهوه خانه ای

که گرم بود و نزدیک

ومن با شگفتی که

حتی دلم را لرزانده بود

منتظر بودم..

شاید منتظر یک معجزه تا

دوباره تو را به من برساند...

تو نیامدی...

فریاد زدم

مگر باید همیشه این تو باشی که بروی

 و این من باشم که بمانم؟

اینبار تو بمان و من می روم...

و تنم را به جای گرمی آغوش تو

سپردم به سردی و تنهایی جاده ای که

ممکن بود آرزوی مرا برآورده کند..

تو کنار کشیدی و من هنوز آرزو دارم

که

در انتهای این جاده

دوباره این تو باشی که به من

لبخند میزند...

چیزی نگو..

میدانم محال است

فقط بگذار خیال کنم

که آخرش

به تو میرسم...

[ ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

از شانه ام پرید بر شانه ایی دیگر نشست نگرفتمش . . . . . بالش می شکست...
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
امکانات وب
RSS Feed

جوان تولز - ابزار وبلاگنویسان جوان

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14

جوان تولز - ابزار وبلاگنویسان جوان


دریافت كد ساعت

2 3 4 5

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ