بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو...
به امیدی که به خاک سر کوی تو رسد/ قالب خاکیم آخر به هوا خواهد رفت...

وقتی

سبد دست گرفتم و

خوشه خوشه

برای تو

از شاخه های شکسته دلم

عشق چیدم

حتی یک لحظه

به فکر روزی که باید بروی نبودم...

و امروز

وقتی فهمیدم

اینقدر ساده

با یک خداحافظی

مرا با یک سبد عشق

تنها گذاشتی

آرزو کردم هیچ وقت

یک خروار عشق بی امید روی دستت باد نکند...

نازنینم

من بین این همه تردید و شک

هیچ نمیدانم...

فقط میدانم

من هنوز همانی هستم که

یاد تو آرامش میکند و

نبودت بیتابش...

حالا که تو رفتی

دلیلی برای ماندن ندارم..

منم مثل تو

دیگر هیچ نمینویسم...

فقط یک چیز مانده

با قولی که به من دادی چه میکنی؟

میگذاری زیر بغلت و میروی؟

چرا شنیدن صدایت را از من دریغ کردی؟

باشد نازنینم

حالا که تو میخواهی باشد

این من

این تو

میبینی؟

دیگر هیچ بینمان نیست

جز فاصله...

""مه تو دوست درم...""

خداحافظ بهترین...

دیگر نیستم تا وقتی

دوباره تو بیایی...

 

خداحافظ همتون عزیزای خوبم...

[ ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ پرنده ]

باز پس زدی مرا؟

که چه؟

دیگری بیشتر از من

 منت دستهای

خالی از مهرت را میکشد؟

من که تمام خود را

ازآن تو

کرده بودم...

من که چشمانم را بستم  روی همه چیز

و وقفش کردم

فقط برای دیدن تو...

من میروم

بیخیال تمام دنیا

و بیخیال تو..

تو بمان و

خوشی این چند روزت

بگذار ببینم

فردای قیامت

بازهم

به دلتنگی من

میخندی؟...

تو بمان با خدا..

من میروم...

هر چند هنوزهم

 نمیدانم

عذاب تو

به چه درد من میخورد

جز اینکه

دلم را به درد بیاورد...

[ ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]

به سمتت دویدم

و خودم را سپردم به راهی

که یکبار چوب بی وفایی اش را خورده بودم...

دوست داشتم

کسی باشم

که تو بی یادش نیستی..

اما..

شاید ناخواسته

شاید هم خواسته...

دلم را شکستی و

گم شدی در جنگل اعصاب من

و انگار هنوز هم

کسی روی اعصاب من راه می رود...

دل شکستی شیرینی اش نوش جانت

چرا تکه هایش را جمع نکردی؟

چه کسی باید خرابکاری ات را جمع کند؟

سر انگشتان زخمی احساس من؟

تبر بردار...

بزن تمام درختان اعصاب مرا

از بیخ بکَن..

راهی پیدا کن و رد شو از من

دیگر توان شنیدن صدای پایت را ندارم....

[ ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ پرنده ]

حالا که رفتی

گوشهایت را خوب تیز کن

تا

صدای بی نوای دلم را بشنوی

تا گوش کنی صدای دلی را

که هرکاری کرد

چشمان تنگ نظر تو ندید

که هر چه ضجه زد

تو پای سادگی اش گذاشتی

که هر محبتی که کرد

تو  به حساب دست و دل بازی اش گذاشتی

و همه ی عشقی که ورزید

به پای دیوانگی اش ..

حالا قضاوت کن

مشکل از من بود

یا

کج فهمیِ خودت؟!!!

 

[ ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]

وقتی باهم به دو راهی بزرگ زندگی رسیدیم

دستانت را گرفتم و

گفتم با من بیا..

تو نگاهم کردی و

از نگاهت

تردید دلت را خواندم

رها کردمت...

تا

خودت مرا انتخاب کنی ..

اما

تو دلت را سپردی به قهوه خانه ای

که گرم بود و نزدیک

ومن با شگفتی که

حتی دلم را لرزانده بود

منتظر بودم..

شاید منتظر یک معجزه تا

دوباره تو را به من برساند...

تو نیامدی...

فریاد زدم

مگر باید همیشه این تو باشی که بروی

 و این من باشم که بمانم؟

اینبار تو بمان و من می روم...

و تنم را به جای گرمی آغوش تو

سپردم به سردی و تنهایی جاده ای که

ممکن بود آرزوی مرا برآورده کند..

تو کنار کشیدی و من هنوز آرزو دارم

که

در انتهای این جاده

دوباره این تو باشی که به من

لبخند میزند...

چیزی نگو..

میدانم محال است

فقط بگذار خیال کنم

که آخرش

به تو میرسم...

[ ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]

او رفت و به دیده انتظارش باقیست

پشت قدم عبورش اشکم جاریست

ای کاش بداند که پس از او عمری

در خلوت ما همیشه جایش خالیست..

 

بعد از خوندن این پست یه فاتحه بخونین واسه بهترین دوستم...

 

بسم الله الرحمن الرحیم(1)

الحمد لله رب العالمین(2) الرحمان الرحیم(3)مالک الیوم الدین(4) ایاک نعبد و ایاک نستعین(5) اهدنا الصراط المستقیم(6) الصراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین(7)

 

بسم الله الرحمن الرحیم(1)

قل هو الله احد(2) الله الصمد(2)لم یلد و لم یولد(3) ولم یکن له کفوا احد(4)

[ ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]

قلبم بی وقفه نام تو را فریاد میزند و

تو ولی بی وقفه دور میشوی از من...

از خاطره هامان...

از عشق...

و نمیدانم در انتهای این جاده ی بی انتها

چه چیزی تو را منتظر است

که تو

اینچنین بی تابش گشته ای و

با این سرعت

مرا پیچاندی و

دلت را سپردی به بی راهه ها...

نمیدانم..

شاید برای رسیدن به فراغ

مرا به فراق رساندی...

من اما

هنوز

دوستت دارم...

و دوست دارم چیزی را

که تو بی تابش باشی..

حتی اگر تو را از من بگیرد..

نازنینم نمان..

برو...

ولی اگر بازآمدی

 بدان

نه چشمانم سوی همیشگی را دارد

نه آغوشم گشوده است...

فراقت اینقدر سخت است

 که حتی

تو را هم از یادم می برد...

[ ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]

روزی فرا خواهد رسید

که دیگر

قلبی نیست که بی توقع و عاشقانه

فقط برای تو بتپد..

دیگر نگاهی نیست که

بی وقفه عشق تو را فریاد بزند...

دیگر زبانی نیست که

با دیدنت لال شود و

با یک دنیا حرف ناگفته

به تبسمی بسنده کند...

دیگر پای نیست که

تنها

توان آمدن به سمت تو را داشته باشد..

دیگر دستی نیست که

با گرمی دست تو جان بگیرد و

با نوازشت آرام...

دیگر آغوشی نیست که

که به شوق آمدنت

گشوده شود و

تو را جای دهد در دریای مهربانیش..

عزیزم

اکنون که هنوز هستم

مرا دریاب...

شاید فردا

 دیگر مجالی نباشد...

همیشه پشیمانی فایده ای ندارد...

 

[ ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]

با تو زندگی برایم زیبا بود

به نگاهت تکیه داده بودم و

گم شده بودم در آغوش آرزوهایم

آرزوهایی که فقط متعلق به من بود و

من گمان میکردم تو هم بی تاب آنهایی...

اما تو ناگهان

میان من و نمیدانم چه!!

نمی دانم چه را

فقط میدانم مرا انتخاب نکردی...

مگر من از تو چه میخواستم؟

یک سیر محبت..

دو سیر نگاه

 یک سیر لبخند

و نیم سیر عشق....

تو اما

دلم را گرفتی و

گفتی خداحافظ...

می روی برو ولی لااقل

بگو  سیری چند حساب کردی ؟

که اینقدر برایم گران تمام شد...

[ ٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ پرنده ]

هنوز هم یادم هست..

هیچگاه یادم نمیرود چه کارهایی برایم کردی...

نوازشم کردی

مرا به آغوش کشیدی

عاشقانه نگاهم کردی

آخر سر هم رهایم کردی به امان خدا...

من چه کم داشتم؟

مگر تو شاهزاده کدام سرزمین بودی؟

هرچه داشتم به پایت ریختم..

عشقم..احساسم.. غرورم..

آخر سر هم منه ساده دلم را به دستت دادم

تو هم راحت به زیر پایت انداختی و بعد

سری تکان دادی و

خط کشیدی روی تمام خاطره های مه آلوده من...

بیا..

 نه برای بودن با من

بیا که خط خطی هایت کم رنگ شده است

بیا که دوباره رنگ چشمانت دارد دیوانه ام میکند..

این بار که آمدی به جای خط زدن

خاطره ها را بردارو ببر...

من نه تو را میخواهم

نه خاطره هایت را

نه حتی دلم را...

منه بی دل بهتر است از منه بی تو...

[ ٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]

یک پنجره

             قط یک پنجره رو به روشنایی بود

                                                         نوری پر از حس ناآشنا

 و من

       زیر یک پرده پر از تنهایی...

 

تو آمده بودی تا مرا ازین زندان غم

                                        رها کنی

                                       ولی من هنوز هم

                                                     باور نداشتم

                                                          که ستاره ها دارند به من لبخند میزنند...

[ ٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ پرنده ]

در سکوتی به هیبت دنیا

فرورفته ام

و فریادم را

هیچ ستاره ای نمیشنود..

خیلی وقت است که لبخند را گم کرده ام

خیلی وقت است که کسی در کلبه قلبم را به صدا درنیاورده

خیلی وقت است که سکوت در سینه تنهایی جامانده

و خیلی وقت است که دلم گرفته...

در انتظار رسیدن

جاده را قدم به قدم می پیمایم

و در انتظار رسیدن و پیدا کردن تو

تمام سنگ ریزه ها را

بازرسی کرده ام

بیا تا سکوت لبانم را

آهسته آهسته بشکنی

و خاطره های مرا

دوباره به واقعیت تبدیل کنی

و مرا

از نیستی به هستی برگردانی

و بدان

من در همه ثانیه ها به تو می اندیشم...

[ ٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ پرنده ]

اگه همه تنهات  گذاشتن..

اکه همه درهای محبت رو به روت بستن..

اگه همه با سنگ عشق، نفرین قلب شکستت رو برات به ارمغان آوردن...

گریان نشو...

غمگین نشو..

نا امید هم نشو...

خداوند قلب های شکسته رو بیشتر دوست داره...

[ ٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ پرنده ]

 

در رو باز کردم. آروم آروم رفتم جلو. خسته بودم.از همه چی خسته بودم. خواب بود. نشستم کنار تخت رو صندلی. دستاشو گرفتم و سرم رو گذاشتم رو ثخث و شروع کردم به گریه کردن. یهو دیدم اونم دستمو گرفت. یواشکی اشکامو پاک کردم و سرم رو بلند کردم. گفت داری گریه می کنی؟ یه قطره اشک از چشمام افتادو گفتم نه. گفت نبینم آسمون دلت بباره ها. رو کرد طرف پنجره و به آسمون نگاه کردو گفت تو واسه خودت تو آسمون ستاره داری؟گفتم نه تو آسمون خدا نه، ولی تو آسمون دلم یه ستاره پرنور دارم، اونم تویی. تو واسم کافی هستی.با یه بغض غریب گفت میدونی از خدا چی میخوام؟ نگاهمو بهش دوختم و گفتم چی میخوای؟ گفت می خوام بعد از اینکه مردم بشم ستاره تو، تو آسمون بزرگ خدا. تا تنها نباشی. تا همیشه ببینمت. یهو یه قطره اشک روی گونه ش لغزید و گفت تو که میای کنار پنجره تا منو ببینی؟ تو که تو آسمون دنبال من میگردی؟تو که نمی زاری من تنها باشم؟ قطره های اشک تقریبا تمام صورتمو خیس کرده بودن. گفتم من تو رو میخوام. اونم روی زمین. گفتم میدونی چقدر سخته شبا تو آسمون دنبالت بگرم؟ من ستاره نمی خوام . من تو رو میخوام.....

 

 

 

 

 

 

 

حالا چند روز از اون ماجرا میگزره و من یه ستاره پر نور تو آسمون دارم. ستاره ای که فقط واسه منه. فقط به من چشمک میزنه. واسه خود خودم....

 

 

 

خدایا یعنی میشه منم یه روز ستاره شم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۸ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]

وقتی چشمان تو

عقده بغض چندین ساله مرا شکست

به هوای اینکه همیشه با من می مانی

دستان تو را محکم فشردم

گرمی نفس هایت به من شوق زندگی داد

خوشحال بودم

.

.

و حال سردی دستانم

از بی رحمی روزگار می گوید

تو رفتی و من تنها ماندم

تنهای تنها...

.

.

کاش قلبم در سینه آرام می خوابید

کاش نگاهش به خورشید نمی افتاد

کاش سکوتش را برای باد نمی گفت

کاش لبخندت را احساس نمیکرد

آنوقت اینگونه غمگین و سرگردان نمیشد...

کاش آرام در سینه میخوابید...

[ ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]

این روزها انگار خودم نیستم.. وقتی آرام و آهسته رفتنت در جاده را به یاد دل خونینم می اندازم و با بستن چشمهایم می روم به جاده ای که بخاطر مقصدش، مرا مقصدت را ، رها کردی بارها آرزو میکنم مقصد رها شده کسی نباشی..چقدر ساده با یک چشم برهم زدن دیگر می روم به روزهایی که من دنیایت بودم..آری تنها من دنیایت بودم... دوست ندارم چشمانم را باز کنم... می نشینم کنار پنجره اتاق. چشمانم را دوباره میبندم و این دوباره تو هستی که روبرویم لبخند میزنی...صدایم میکنند.. چشم می گشایم.. چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده است... اما حالا نه تورا دارم نه چشمانت را نه لبخندت را نه حتی یادت را... و من دنیای قدیمی ات امروز باید با چشم باز زندگی کنم... بدون تو و با صدای دلخراش خش خش گامهایت بر روی برگهای بیگناه پاییزی که همچون دل من باهر قدمت هزار تکه می شوند... کاش می آمدی و فقط یکبار دیگر برویم  لبخند میزدی نازنینم... کاش...

[ ۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]

گاهی وقتها آدمها چراغ راه همدیگه میشن و تو یه راه راست قدم میزارن.. وقتی چراغ راهت تنهات گذاشتو رفت منتظر نمون... اون اگه راه راست رو بهت نشون میداد هیچ وقت نمی رفت...

من منتظر موندم تا برگرده و تو تاریکی قدم گذاشتم و رفتم و رفتم... خدا هر چی چراغ واسم میفرستاد رد میکردم و فقط چراغ خودمو میخواستم... بلاخره نیومد و من بین یه عالمه چراغ غریبه یکی رو انتخاب کردم، انتخاب کردم و الان دارم راه اشتباهی رو که توی تاریکی گذشته رفتمو برمیگردم... چراغ قدیمی هنوز تو بی راهه های خودش میگرده ولی من دیگه حاضر نیستم به هیچ قیمتی چراغ جدیدمو از دست بدم...

گاهی وقها لازمه چراغ راهتو هرچقدر هم دوستش داشته باشی کنار بزاری و برای رفتن تو یه راه راست دنبال یه چراغ پاک بگردی...

خدایا شکرت که بیشتر ازین تو بی راهه ها گم نشدم... مرسی که واسم چراغ فرستادی...

 

[ ۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]

دیگر در فکر داشتنت نیستم... راستش را بخواهی همان دلی که پر از شوق و شور بود یخ زده است و با اینکه در سردی بیکسی و زیر باران غم به خود می لرزد محکم ایستاده و عادت کرده است به نداشتنت... به نبودنت... به ندیدنت... و حتی به نخواستنت.. و چقدر سخت است قصه تلخ عادت...

خودمانیم دیگر اصلا حوصله داشتنت را هم ندارم.. ولی باز هم گهگاهی خیال سرکشت سر میزند به دل رامم و راه می رود بر روی خطوط بهم ریخته اعصابم و باز من همانی میشوم که آرزوی دست های پر مهرت دیوانه اش میکند...کاش دستهایت خواهش دستهایم را رد نمیکرد و دل بی مهرت دست رد به سینه خسته من نمیزد آن هم بی دلیل، که حالا با زبان بی زبانی و با صدایی که فقط من میشنوم و البته شاید دل تو، بگوید: کجا مانده ای پس؟ برگرد... دلم تنهاست...

[ ۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ پرنده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

از شانه ام پرید بر شانه ایی دیگر نشست نگرفتمش . . . . . بالش می شکست...
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
امکانات وب
RSS Feed

جوان تولز - ابزار وبلاگنویسان جوان

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14

جوان تولز - ابزار وبلاگنویسان جوان


دریافت كد ساعت

2 3 4 5

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ