|
بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو... به امیدی که به خاک سر کوی تو رسد/ قالب خاکیم آخر به هوا خواهد رفت...
|
دستهایت را پس میکشـــ ـــی... خشــ ـــکم میزنــ ــد... و چقــ ــدر غریبانــ ــه... چشمهــ ــایم غصه تنــ ــهایی دستهایم را میخورنــ ــد.. چشمــ ـــانت را میــ ــدزدی پشت میــ ــکنی و نیشــ ــخند میزنــ ــی و گمــ ــان میکنــ ــی بعد از رفتنــ ــت مــ ــن تا همیشــ ــه تنــ ــها منتظــ ــر قدمهای آرامــ ــت میمانــ ــم... چه خیــ ــال پوچــ ــی... فــ ــردای رفتنــ ــت دیـ ـگر نه یــ ـادت هست نه خاطــ ــراتت... نه میمیــ ــرم نه حتــ ــی دلتنــ ــگ میشــ ــوم.. فــ ـــردای رفتنــ ــت فقـ ــط مــ ــن هستم و زنــ ــدگی... حالا اگر میخواهــ ـی بروی.. بــ ـــرو...
ممنونم از تمام دوستای خوبم که با نظراشون حمایتم کردن و با مطالب قشنگشون باعث شدن لحظه های زیبایی رو داشته باشم...هر وقت تونستم بهتون سر میزنم اما دیگه خودم چیزی نمینویسم. شاد باشین... خداحافظ... [ ٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۸ ب.ظ ] [ پرنده ]
مـــــــــــــــی روم و حتی پشت ســـــــــرم را هم نگاه نمیکنــــــم... انتظـــار لبخندی نیستـــــــــ مرا... وقتی بودم لبخندتـــــــ چه غنیمتی بود که حالا وقتـــــــ رفتنم مرهم شود بر زخم هایی که نمـــــــکش بی وفـــــــــایی تو بود... مـــــــی روم و می سپـــــارم دست خـــــــــدا تــــو را با تمام بدی هایتــــــ و خــــودم را با تمام تنهـــــایی هایم.. مـــــی روم و خاطراتتــــ را جا میگذارم... باشــــــــــد تا که شاید در نبودم اندکـــــــــی فقــــــــــط اندکی به خود بیایی و آهستـــــــــه زیر لب بگویی... ای کـــــــــــــــاش نمی رفتـــــــــــــــــــــــــــــــ...
گفتی که چو خورشــــــید زنم سوی تو پر چون مـــــــــاه شبـــی میکشم از پنجره ســـــــر افســـــــــوس که خورشید شدی تنگــــــ غـــروب افسوس که مهتابـــــ شدی وقت سحـــــــر... [ ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٢ ب.ظ ] [ پرنده ]
دوباره مینویسم دلم تنگ است نه به خودت نگیر دیگر نوشته هایم بوی تو را نمیدهد.. حالم آنقدر خوب است که دیگر هوای دستانت به سرم نمیزند.. فقط چشمانت... چرا با من حرف میزند؟!
[ ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤۳ ب.ظ ] [ پرنده ]
خیلی وقت است که دیگر مال من نیستی ومن منجمد شده ام از سردی نگاهت و سوز حرفهایت.. اما این روزها دیگر یادت دلم را به جوش نمی آورد دیگر سراب بودنت سراغی از من نمیگیرد و دیگر صدای تپش قلبم را حس نمیکنم.. میدانی نازنین فارغ شده ام.. بالا آوردم تمام عشقت را و تمام خاطره ها را و تمام یادت را و حتی تمام امیدم را... و بریدم هرچه کابل اتصال به قلبت را سه فاز عشق و نگاهت دیگر در من اثر ندارد.. تمام شدی برای من... به همین سختی!!! [ ٢۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٤ ق.ظ ] [ پرنده ]
یادت هست وقتی می رفتی یک پیاله عشق برام در کنج خانه گذاشتی؟ خیلی از آن زمان میگذرد ومن هر روز از آن عشق میپاشم بروی چشمانم تا این روزهای بی تو بودن را نبینم نازنینم چشمانم را فریب میدهم نفسهایم را چه کنم؟ با هوای سرد و سخت نبودنت چگونه سر کنم؟ دیوانه ام نکن بیا و بپاش عشق را به قلبم و امید را به زندگی ام... خسته شده ام دیگر بارها گفتم امید زندگی ام بیا بیا بیا . . خدایا عشق در پیاله ام ته کشیده است... کمکم میکنی؟ خدایا پیاله ام را بیاورم؟ پرش میکنی از مهربانی ات؟...
[ ۱۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٦ ب.ظ ] [ پرنده ]
نمیدانم با اینکه حرفهایت به هیچ جای من نمیخورد چرا دلم را میلرزاند... راستی نازنین چقدر دوستم داری؟ من عاشقانه میخواهمت تو چی؟ چه حرفهایی میزنم من... تو و دوست داشتن؟ خنده دار است... کاش لااقل اندکی مرا به مالکیت دلت امیدوار میکردی.. کاش به من جرات پرسیدن "چقدر دوستم داری؟" را میدادی.. و دلم چقدر ساده است که هنوز تو و حرفهایت را مال خود میداند... باور کن مرا تکلیف تو معلوم است تو مال منی... من هم مال... اسم زیبایت را در جای خالی بنویسم؟؟؟ . . .
[ ٢۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤۸ ب.ظ ] [ پرنده ]
بشکن سردی سکوتت را تو که کلماتت داد میزند دلتنگی ات را باز کن قفل لبان خاموشت را و به جای لبخند بی تابی ات را فریاد کن... آهای تویی که در نگاهت عشق موج میزند چرا راضی به بی قراری ام میشوی؟ بشکن حصار دلت را بیا و مرا سخت در آغوش گیر.. بگذار لحظات انتظار ته بکشد... بیا و برای همیشه مال من باش...
[ ٢٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۸ ب.ظ ] [ پرنده ]
من تو سکوت عشق...
من پنجره تنهایی غربت.. چه زود بودنت را سراب میبینم...
[ ٢۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٩ ب.ظ ] [ پرنده ]
گفتم چرا من؟ گفتی چون دوست دارم.. گفتم چرا با من؟ گفتی چون دوست دارم.. گفتم چرا خداحافظ؟ گفتی چون دوست دارم.. گفتم چرا برای همیشه؟ گفتی چون دوست دارم.. تو منظورت دوست دارم بودو من اشتباه برای دل خود دوسِت دارم تفسیرش کردم... تماشا کن تفاوت یک حرف را و نتیجه یک تفاوت را ویرانی زندگیه من...
[ ٢۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٤ ق.ظ ] [ پرنده ]
همیشه یک سوال در ذهنم باد کرده بود "چطور دلت آمد؟؟" امروز فهمیدم اصلا آمدنی درکار نبود.. وقتی دلت رفت دیگر هیچوقت نیامد...
[ ۱٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٢ ب.ظ ] [ پرنده ]
وقتی سبد دست گرفتم و خوشه خوشه برای تو از شاخه های شکسته دلم عشق چیدم حتی یک لحظه به فکر روزی که باید بروی نبودم... و امروز وقتی فهمیدم اینقدر ساده با یک خداحافظی مرا با یک سبد عشق تنها گذاشتی آرزو کردم هیچ وقت یک خروار عشق بی امید روی دستت باد نکند... نازنینم من بین این همه تردید و شک هیچ نمیدانم... فقط میدانم من هنوز همانی هستم که یاد تو آرامش میکند و نبودت بیتابش... حالا که تو رفتی دلیلی برای ماندن ندارم.. منم مثل تو دیگر هیچ نمینویسم... فقط یک چیز مانده با قولی که به من دادی چه میکنی؟ میگذاری زیر بغلت و میروی؟ چرا شنیدن صدایت را از من دریغ کردی؟ باشد نازنینم حالا که تو میخواهی باشد این من این تو میبینی؟ دیگر هیچ بینمان نیست جز فاصله... ""مه تو دوست درم..."" خداحافظ بهترین... دیگر نیستم تا وقتی دوباره تو بیایی...
خداحافظ همتون عزیزای خوبم... [ ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٥ ق.ظ ] [ پرنده ]
باز پس زدی مرا؟ که چه؟ دیگری بیشتر از من منت دستهای خالی از مهرت را میکشد؟ من که تمام خود را ازآن تو کرده بودم... من که چشمانم را بستم روی همه چیز و وقفش کردم فقط برای دیدن تو... من میروم بیخیال تمام دنیا و بیخیال تو.. تو بمان و خوشی این چند روزت بگذار ببینم فردای قیامت بازهم به دلتنگی من میخندی؟... تو بمان با خدا.. من میروم... هر چند هنوزهم نمیدانم عذاب تو به چه درد من میخورد جز اینکه دلم را به درد بیاورد... [ ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٩ ب.ظ ] [ پرنده ]
به سمتت دویدم و خودم را سپردم به راهی که یکبار چوب بی وفایی اش را خورده بودم... دوست داشتم کسی باشم که تو بی یادش نیستی.. اما.. شاید ناخواسته شاید هم خواسته... دلم را شکستی و گم شدی در جنگل اعصاب من و انگار هنوز هم کسی روی اعصاب من راه می رود... دل شکستی شیرینی اش نوش جانت چرا تکه هایش را جمع نکردی؟ چه کسی باید خرابکاری ات را جمع کند؟ سر انگشتان زخمی احساس من؟ تبر بردار... بزن تمام درختان اعصاب مرا از بیخ بکَن.. راهی پیدا کن و رد شو از من دیگر توان شنیدن صدای پایت را ندارم.... [ ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٠ ق.ظ ] [ پرنده ]
حالا که رفتی گوشهایت را خوب تیز کن تا صدای بی نوای دلم را بشنوی تا گوش کنی صدای دلی را که هرکاری کرد چشمان تنگ نظر تو ندید که هر چه ضجه زد تو پای سادگی اش گذاشتی که هر محبتی که کرد تو به حساب دست و دل بازی اش گذاشتی و همه ی عشقی که ورزید به پای دیوانگی اش .. حالا قضاوت کن مشکل از من بود یا کج فهمیِ خودت؟!!!
[ ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٥ ب.ظ ] [ پرنده ]
وقتی باهم به دو راهی بزرگ زندگی رسیدیم دستانت را گرفتم و گفتم با من بیا.. تو نگاهم کردی و از نگاهت تردید دلت را خواندم رها کردمت... تا خودت مرا انتخاب کنی .. اما تو دلت را سپردی به قهوه خانه ای که گرم بود و نزدیک ومن با شگفتی که حتی دلم را لرزانده بود منتظر بودم.. شاید منتظر یک معجزه تا دوباره تو را به من برساند... تو نیامدی... فریاد زدم مگر باید همیشه این تو باشی که بروی و این من باشم که بمانم؟ اینبار تو بمان و من می روم... و تنم را به جای گرمی آغوش تو سپردم به سردی و تنهایی جاده ای که ممکن بود آرزوی مرا برآورده کند.. تو کنار کشیدی و من هنوز آرزو دارم که در انتهای این جاده دوباره این تو باشی که به من لبخند میزند... چیزی نگو.. میدانم محال است فقط بگذار خیال کنم که آخرش به تو میرسم... [ ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۳ ب.ظ ] [ پرنده ]
او رفت و به دیده انتظارش باقیست پشت قدم عبورش اشکم جاریست ای کاش بداند که پس از او عمری در خلوت ما همیشه جایش خالیست..
بعد از خوندن این پست یه فاتحه بخونین واسه بهترین دوستم...
بسم الله الرحمن الرحیم(1) الحمد لله رب العالمین(2) الرحمان الرحیم(3)مالک الیوم الدین(4) ایاک نعبد و ایاک نستعین(5) اهدنا الصراط المستقیم(6) الصراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین(7)
بسم الله الرحمن الرحیم(1) قل هو الله احد(2) الله الصمد(2)لم یلد و لم یولد(3) ولم یکن له کفوا احد(4) [ ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٤ ب.ظ ] [ پرنده ]
قلبم بی وقفه نام تو را فریاد میزند و تو ولی بی وقفه دور میشوی از من... از خاطره هامان... از عشق... و نمیدانم در انتهای این جاده ی بی انتها چه چیزی تو را منتظر است که تو اینچنین بی تابش گشته ای و با این سرعت مرا پیچاندی و دلت را سپردی به بی راهه ها... نمیدانم.. شاید برای رسیدن به فراغ مرا به فراق رساندی... من اما هنوز دوستت دارم... و دوست دارم چیزی را که تو بی تابش باشی.. حتی اگر تو را از من بگیرد.. نازنینم نمان.. برو... ولی اگر بازآمدی بدان نه چشمانم سوی همیشگی را دارد نه آغوشم گشوده است... فراقت اینقدر سخت است که حتی تو را هم از یادم می برد... [ ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۱ ب.ظ ] [ پرنده ]
روزی فرا خواهد رسید که دیگر قلبی نیست که بی توقع و عاشقانه فقط برای تو بتپد.. دیگر نگاهی نیست که بی وقفه عشق تو را فریاد بزند... دیگر زبانی نیست که با دیدنت لال شود و با یک دنیا حرف ناگفته به تبسمی بسنده کند... دیگر پای نیست که تنها توان آمدن به سمت تو را داشته باشد.. دیگر دستی نیست که با گرمی دست تو جان بگیرد و با نوازشت آرام... دیگر آغوشی نیست که که به شوق آمدنت گشوده شود و تو را جای دهد در دریای مهربانیش.. عزیزم اکنون که هنوز هستم مرا دریاب... شاید فردا دیگر مجالی نباشد... همیشه پشیمانی فایده ای ندارد...
[ ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٤ ب.ظ ] [ پرنده ]
با تو زندگی برایم زیبا بود به نگاهت تکیه داده بودم و گم شده بودم در آغوش آرزوهایم آرزوهایی که فقط متعلق به من بود و من گمان میکردم تو هم بی تاب آنهایی... اما تو ناگهان میان من و نمیدانم چه!! نمی دانم چه را فقط میدانم مرا انتخاب نکردی... مگر من از تو چه میخواستم؟ یک سیر محبت.. دو سیر نگاه یک سیر لبخند و نیم سیر عشق.... تو اما دلم را گرفتی و گفتی خداحافظ... می روی برو ولی لااقل بگو سیری چند حساب کردی ؟ که اینقدر برایم گران تمام شد... [ ٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٧ ق.ظ ] [ پرنده ]
هنوز هم یادم هست.. هیچگاه یادم نمیرود چه کارهایی برایم کردی... نوازشم کردی مرا به آغوش کشیدی عاشقانه نگاهم کردی آخر سر هم رهایم کردی به امان خدا... من چه کم داشتم؟ مگر تو شاهزاده کدام سرزمین بودی؟ هرچه داشتم به پایت ریختم.. عشقم..احساسم.. غرورم.. آخر سر هم منه ساده دلم را به دستت دادم تو هم راحت به زیر پایت انداختی و بعد سری تکان دادی و خط کشیدی روی تمام خاطره های مه آلوده من... بیا.. نه برای بودن با من بیا که خط خطی هایت کم رنگ شده است بیا که دوباره رنگ چشمانت دارد دیوانه ام میکند.. این بار که آمدی به جای خط زدن خاطره ها را بردارو ببر... من نه تو را میخواهم نه خاطره هایت را نه حتی دلم را... منه بی دل بهتر است از منه بی تو... [ ٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٧ ب.ظ ] [ پرنده ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |